وقتی از سلامت سخن میگوییم، ذهن ما اغلب به بیمارستان، پزشک، دارو، آزمایش و درمان میرود؛ گویی سلامت از جایی آغاز میشود که بیماری خود را آشکار کرده و نظام سلامت برای مواجهه با آن وارد میدان میشود.
اما سلامت بسیار پیشتر از آنکه در پرونده پزشکی ثبت شود، در متن زندگی انسان شکل میگیرد؛ جایی که فرهنگ به تجربههای ما معنا میدهد و معنا، انتخابهای ما را جهت میدهد.
پیش از آنکه بیمار شویم، درباره سلامت خود تصمیم گرفتهایم؛ درباره اینکه چه بخوریم، چگونه زندگی کنیم، چه زمانی نگران شویم، از چه کسی کمک بگیریم، به چه توصیهای اعتماد کنیم و با رنج و بیماری چگونه مواجه شویم. این تصمیمها در خلأ شکل نمیگیرند. آنها در بستر فرهنگ، روابط اجتماعی و تجربه زیسته ما ساخته میشوند.
فرهنگ فقط مجموعهای از باورها نیست؛ نظامی برای معنا دادن به زندگی است. فرهنگ را نمیتوان به آداب، رسوم، سنتها و میراث یک جامعه فروکاست. فرهنگ، نظامی است که از طریق آن جهان را میفهمیم، تجربههای خود را تفسیر میکنیم و به آنها معنا میبخشیم.
انسان فقط با واقعیتها زندگی نمیکند؛ با معنایی که به واقعیتها میدهد زندگی میکند. بیماری برای یک نفر ممکن است نشانهای قابل مدیریت تلقی شود و برای دیگری نشانهای از ضعف، تهدید یا حتی شرم.
مراجعه به روانشناس میتواند برای فردی نشانه مسئولیتپذیری نسبت به سلامت خود باشد و برای دیگری نشانه ناتوانی. سالمندی میتواند مرحلهای ارزشمند از زندگی تلقی شود یا دورهای از افول و کنار گذاشته شدن.
واقعیت بیرونی ممکن است یکی باشد، اما معنایی که انسان به آن میدهد، تجربه و رفتار او را تغییر میدهد.
از همینجاست که رابطه فرهنگ و سلامت عمیق میشود. فرهنگ به ما نمیگوید فقط چه بدانیم؛ به ما میآموزد چه چیزی را مهم بدانیم، چه چیزی را تهدید تلقی کنیم، به چه کسی اعتماد کنیم، از چه چیزی شرمنده شویم، برای چه چیزی مسئولیت بپذیریم و در برابر رنج چگونه واکنش نشان دهیم.
بنابراین، میان «دانستن» و «عمل کردن» حلقهای مهم وجود دارد و آن، معنا است.
دانش میتواند بگوید چه چیزی برای سلامت مفید یا مضر است؛ اما این معناست که تعیین میکند آن دانش در زندگی انسان به تصمیم و رفتار تبدیل شود یا نه. سلامت زمانی به رفتار تبدیل میشود که معنا پیدا کند.
سالهاست برای ارتقای سلامت، بر افزایش آگاهی تأکید میکنیم. آگاهی ضروری است، اما تجربه اجتماعی سلامت نشان داده است که آگاهی بهتنهایی رفتار نمیسازد.
انسان ممکن است از مضرات کمتحرکی آگاه باشد و همچنان کمتحرک بماند. ممکن است اهمیت سلامت روان را بداند، اما کمک گرفتن را نشانه ضعف بداند. ممکن است ضرورت پیشگیری را بشناسد، اما مراجعه برای غربالگری را به آینده موکول کند. مسئله همیشه کمبود اطلاعات نیست؛ گاهی اطلاعات هنوز به معنا تبدیل نشده است.
وقتی سلامت برای فرد به معنای «مراقبت از خود»، «حفظ کرامت»، «مسئولیت در قبال خانواده»، «توانمند ماندن برای مشارکت در زندگی» یا «مسئولیت اجتماعی در قبال دیگران» تبدیل شود، رفتار سلامت نیز معنای متفاوتی پیدا میکند. از این منظر، ارتقای سلامت فقط انتقال پیام نیست؛ ساختن و بازسازی معناهایی است که رفتار سلامت بر پایه آنها شکل میگیرد.
سلامت، تجربهای فردی با ریشههای اجتماعی است.
انسان سالم فقط انسانی نیست که بیماری ندارد؛ انسانی است که ظرفیت مراقبت از خود و دیگری، مواجهه سازنده با دشواریها و حضور مؤثر در زندگی اجتماعی را دارد.
امنیت، تعلق، امید، اعتماد، کیفیت روابط، توانایی سازگاری با تغییر و امکان مشارکت در زندگی اجتماعی، با سلامت انسان پیوندی عمیق دارند. به همین دلیل، سلامت یک وضعیت ایستا نیست؛ فرایندی زنده است که در متن زندگی فردی و اجتماعی ساخته و بازسازی میشود.
و فرهنگ در تمام این فرایند حضور دارد؛ زیرا فرهنگ به تجربههای انسانی معنا میدهد.
سلامت در خانواده شکل میگیرد؛ در شیوه مراقبت از کودک و سالمند، در نحوه مواجهه با بیماری، در کیفیت روابط و در تصمیمهایی که هر روز درباره سبک زندگی گرفته میشود.
در محله و محیط کار و مدرسه نیز سلامت ساخته میشود؛ در اعتماد میان افراد، حمایت از گروههای آسیبپذیر، فرصتهای سالم زیستن و ظرفیت جامعه برای مواجهه جمعی با مسائل.
از این منظر، مشارکت مردم در سلامت یک فعالیت جانبی نیست؛ یکی از ارکان سلامت پایدار است. مشارکت واقعی زمانی شکل میگیرد که مردم از «مخاطب» به «شریک تصمیمگیری» و از «دریافتکننده خدمت» به «همآفرین سلامت» تبدیل شوند؛ یعنی بتوانند مسئله خود را بیان کنند، تجربه زیستهشان را وارد گفتوگو کنند، در اولویتگذاریها سهم داشته باشند و در طراحی و اجرای راهحلها نقش ایفا کنند.
مشارکت فقط انجام دادن نیست؛ بلکه سهم داشتن، شنیده شدن و احساس تعلق به سرنوشت سلامت جامعه است. از این منظر، مشارکت اجتماعی در سلامت نه فقط یک ابزار اجرایی، بلکه خود بخشی از سلامت اجتماعی است. جامعهای که بتواند درباره سلامت گفتوگو کند، از گروههای آسیبپذیر حمایت کند و در تصمیمهای مرتبط با زندگی خود نقش داشته باشد، ظرفیت بیشتری برای حفظ و بازسازی سلامت خواهد داشت. بنابراین مشارکت، ظرفیت جامعه برای مراقبت از خود است.
فرهنگ بر سلامت اثر میگذارد ولی تجربههای سلامت نیز فرهنگ را تغییر میدهند. بنابراین رابطه فرهنگ و سلامت، دوسویه و زنده است.
نگاه جامعه به سلامت روان، سالمندی، بیماریهای مزمن، مراقبت از خود، روابط خانوادگی و حتی مفهوم «زندگی خوب» در طول زمان دگرگون میشود. تجربههای جمعی، تحولات اجتماعی و شیوههای تازه زندگی، معناهای تازهای برای سلامت ایجاد میکنند. در نتیجه، فرهنگ نه یک میراث ثابت، بلکه فرایندی زنده و در حال بازتولید است.
ما فقط وارث فرهنگ نیستیم؛ با انتخابها، رفتارها، روایتها و تجربههای خود، در ساختن فرهنگ آینده نیز سهم داریم. این همان نقطهای است که سیاست سلامت میتواند از مداخله در رفتار فردی فراتر برود و به تغییر زمینههای فرهنگی و اجتماعی رفتار توجه کند.
سلامت امروز فقط در فضای رسمی نظام سلامت معنا پیدا نمیکند. مردم درباره بیماری گفتوگو میکنند، تجربههای خود را روایت میکنند، درباره سبک زندگی تصمیم میگیرند و برداشت خود از سلامت را با دیگران به اشتراک میگذارند.
پس سلامت در عرصه عمومی جامعه ساخته میشود و معنای آن در تعامل میان دانش تخصصی و تجربه زیسته مردم شکل میگیرد. در این میدان، دانش علمی اهمیت بنیادی دارد؛ اما دانش زمانی به نیروی اجتماعی تبدیل میشود که بتواند با زبان جامعه سخن بگوید، تجربه مردم را به رسمیت بشناسد و در زندگی آنان معنا پیدا کند.
دانش سلامت بدون معنا، ممکن است اطلاعات تولید کند؛ اما سلامت پایدار، از پیوند دانش، معنا و مشارکت اجتماعی پدید میآید. در این مهم دانشگاه ها ؛ می توانند در پیوند میان علم و زندگی، تخصص و تجربه، دانش و معنا، و دانشگاه و جامعه نقش اساسی ایفا کنند.
«دانشگاه اجتماعی» نیز در همین نقطه معنا پیدا میکند؛ دانشگاهی که جامعه را تنها موضوع مطالعه و مخاطب آموزش نمیداند؛ آنها را شریک تولید سلامت میداند.
سخن آخر:
فرهنگ، نقطه آغاز سلامت است. فرهنگ به زندگی معنا میدهد؛ معنا انتخابهای ما را جهت میدهد؛ انتخابها شیوه زیستن ما را شکل میدهند؛ و شیوه زیستن، یکی از عمیقترین بنیانهای سلامت است.
جامعه سالم به فرهنگی نیاز دارد که در آن سلامت یک ارزش باشد، مراقبت از خود و دیگری یک هنجار اجتماعی تلقی شود، مشارکت مردم بخشی از سازوکار تولید سلامت باشد و انسانها خود را نه مصرفکننده سلامت، بلکه شریک و صاحب آن بدانند.
بنابراین سلامت را نمیتوان فقط برای مردم ساخت؛ سلامت را باید با مردم ساخت؛ اینجا نقطهای است که فرهنگ و سلامت به یکدیگر میرسند.

